X
تبلیغات
ترانه های مشرقی
فرشاد مشرقی

بهترين باباي دنيا

(به ياد بابك بيات)

 

تنها بود

«تنها حامي» بود

«تنها مردِ محله» ، «مردي شبيه باران»

 

در «سرزمين خورشيد» ، «خورشيد در مرداب» بود

«آتش در زمستان» ،

«فريادِ زير آب» بود ، «فريادِ» «گمشدگان» در «توفان»

و «شايد وقتي ديگر» ، «قربانيِ» «دست هاي آلوده»ي «مزدوران» ...

 

در «هياهو»ي «روزِ شيطان» ،

با «تمامِ وسوسه هاي زمين» ،

به «شكارِ» «شبِ حادثه» رفت

رفت به «ديدارِ» «گل سرخ» با «مسافرانِ» «روزِ فرشته»

 

بشنو! اي «بهترين باباي دنيا» !

در «ولايتِ عشق» ، «پهلوانان نمي ميرند» ...

 

 

فرشاد مشرقي

تهران، پاييز 1386

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1392ساعت 1:37  توسط فرشاد مشرقی  | 

با من

 

بيدار مي‌نشينم و خواب مي‌بينم

راز مي‌بينم

و تو را كه مي‌گويي از غم

و تو را كه مي‌گريي بي من

 

بيدار مي‌نشينم و خواب مي‌بينم

آب مي‌بينم

و تو را كه مي‌باري بر من

و تو را كه مي‌تابي بر تن

 

بيدار مي‌نشينم و خواب مي‌بينم

ماه مي‌بينم

و تو را كه مي‌روي در خواب

و تو را كه مي‌بري از ياد

 

بيدار مي‌نشينم و خواب مي‌بينم

خواب مي‌بينم

و تو را كه مي‌آيي تا من

و تو را كه مي‌ماني با من

 

 

فرشاد مشرقي

تهران، پاييز 1387

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1392ساعت 1:30  توسط فرشاد مشرقی  | 

مهتاب

 

شب در سايه‌ي كوهستان است

و درخت، مي نويسد بر آب:

 

«به كجا مي برد اين ماه مرا؟

سوي سرچشمه‌ي‌ پاك مهتاب؟

سمتِ فواره‌ي خونينِ سَحر؟

يا به آغوشِ سياهِ مرداب؟»

 

چه قدم هاي بلندي دارد

ريشه در باد و خيالي در خواب

پشتِ سَر، خاطره در موجِ زمان

سرد و خسته، مي گريزد بي تاب

 

 

فرشاد مشرقي

ونوش، بهار 1386

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1392ساعت 1:18  توسط فرشاد مشرقی  | 

فرشته ها

(براي سريال محله ي تهروني ها، شبكه 5)

 

زيرِ اين بارونِ رحمت

سرِ سفره ي محبت

ميارن فرشته ها باز

بوي گندم، بوي نعمت

 

مي گن از شوقِ پرنده

مي گن از شُكرِ يه بنده

تا سَحَر دونه مي كارن

واسه روييدنِ خنده

 

اون كه با ما مهربونه

هم زمين، هم آسمونه

تمومِ بركتِ دنيا

تو همين يه لقمه نونه

 

بزنيم تو كوچه فرياد

نديم اين نعمتو بر باد

يكصدا با هم بخونيم

نبريم خدا رو از ياد

 

يه محله، مونده با خاطره هاش

گل مي ريزه از لبِ پنجره هاش

مي شنوي ترانه ي زندگي رو

تو نمازِ تك تكِ ستاره هاش

 

نمي خوان بركتِ سُفرَشون بِرِه

نمي خوان گرميِ خونَشون بِرِه

براي يه كاسه گندم، كبوتر

نكنه، از دلِ سادَشون بِرِه

 

فرشاد مشرقي

تهران، پاييز 1388

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1392ساعت 1:8  توسط فرشاد مشرقی  | 

سخن

(به ياد بابك بيات)

 

چه سخت است با غروبِ سرخِ  بي فردا

سخن از خانه و از خواب، سخن از آب

سخن از تابشِ نرمِ سحرگاهي

سخن از شاخهﻱ بي برگِ تنهايي

 

چه سخت است با غروبِ سرخِ  بي فردا

سخن از موج و از فرياد، سخن از باد

سخن از چيدنِ دزدانهﻱ خورشيد

سخن از رنگِ سبزِ كهنهﻱ تبعيد

 

چه سخت است با غروبِ سرخِ  بي فردا

سخن از عَرش، سخن از سردي آتش

سخن از شعرِ شادِ جاودان خُفتن

سخن از هجرتِ گُل تا ابد گفتن

 

چه سخت است با غروبِ سرخِ  بي فردا

سخن از خستگي پاك، سخن از خاك

سخن از سوگِ موسيقي، سخن از راز

سخن از مرگ و از باران، سخن بي ساز

 

 

فرشاد مشرقي

تهران، پاييز 1385

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1392ساعت 1:34  توسط فرشاد مشرقی  |