باز دوباره اون ستاره
اومده تو آسمونم
باز مي گم شعر و ترانه
واسه يارِ مهربونم
تو شباي بي ستاره
باز اومد از تو نشونه
انگاري خاطره هامون
هنوزم تو آسمونه
شوقِ ديدنت دوباره
افتاده تو تار و پودم
بازم اِسمِتو مي خونم
با نفس هام، با وجودم
قصه ي به تو رسيدن
نه يه رويا، نه يه خوابه
نه مِثِه مرگِ شقايق
نه يه فرياد زيرِ آبه
لحظه اي باقي نمونده
تا رسيدنِ نفسهات
حالا چشمامو مي بندم
واسه بوييدنِ چشمات
فرشاد مشرقي
ونوش، پاييز 1388
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرشاد مشرقی
|
راهمونو باز جدا كرد
دستِ بي رحمِ زمونه
چندتا اخم و چندتا خنده
واسه دوري شد بهونه
يكي سبز و يكي مشكي
يكيمون روز، يكيمون شب
دلاي همو شكستيم
كينه در دل، خنده بر لب
بذار دستتو تو دستم
بشكن اين سكوتِ سردو
بيا باز دوباره ما شيم
جا بذار غصه و دردو
ميونِ تكرارِ كوچه
مي شنَوَم يه حرفِ تازه
توي اين بازيِ كهنه
فقط عشقه كه مي بازه
راهمونو باز جدا كرد
دستِ بي رحمِ زمونه
چندتا اخم و چندتا خنده
واسه دوري شد بهونه
فرشاد مشرقي
تهران، تابستان 1388
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرشاد مشرقی
|
نرو تنها تو رو دارم
نگو كه پشيموني
توي لحظه هاي با تو
گم مي شه پريشوني
نمي شه خاطره هاتو
پاك كنم با گريه هام
هميشه اسم تو بوده
حتي توي خنده هام
قصه ي جدايي ما
قصه ي روز و شبه
يكي مون بايد بمونه
يكي مون بايد بره
روزاي با تو نبودن
روزاي شكستنه
ديگه هيچ راهي نمونده
آره وقت رفتنه
فرشاد مشرقي
تهران، بهار 1388
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرشاد مشرقی
|
نمي ترسم از آن روزي
كه رازم را بگويند اين و آن باهم
نمي دانند آنان
پشتِ اين رازِ به ظاهر زشت و شرم آور
هزاران زخمِ زيبا با هزاران خوابِ شورانگيز
پنهان است
نمي دانند آنان
اين سكوتِ سردِ طولاني
نقابي بر هياهوي دلي بي تاب و عريان است
گريزي نيست، گريزي نيست
مي رود تا آسمان هر شب
طنينِ ناله هاي بي صداي من
چنين رازي نمي ماند به زيرِ چهره ام پنهان
پس از مرگم نمي ماند به زيرِ سنگ يا سيمان
نمي ترسم، نمي ترسم
من از آن روز مي ترسم
كه رازم را به زيرِ پاي سنگينِ زمان
بر خاك بسپارم
فرشاد مشرقي
تهران، زمستان 1387
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرشاد مشرقی
|
بيدار مينشينم و خواب ميبينم
راز ميبينم
و تو را كه ميگويي از غم
و تو را كه ميگريي بي من
بيدار مينشينم و خواب ميبينم
آب ميبينم
و تو را كه ميباري بر من
و تو را كه ميتابي بر تن
بيدار مينشينم و خواب ميبينم
ماه ميبينم
و تو را كه ميروي در خواب
و تو را كه ميبري از ياد
بيدار مينشينم و خواب ميبينم
خواب ميبينم
و تو را كه ميآيي تا من
و تو را كه ميماني با من
فرشاد مشرقي
تهران، پاييز 1387
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرشاد مشرقی
|
بي صدا
تا ابد بايد بسوزم، آره اينه حال و روزم
رفتي و نگفتي تا كِي، به ستاره چشم بدوزم
توي سينم پُرِ آهه، پُرِ خاطراتِ ماهه
پُرِ قصه پُرِ غصه، پُرِ راهِ اشتباهه
منو با خودت نبردي، گم شدم غصه نخوردي
نمي خواي عشقمو اما، توي قلبِ من نمردي
رفتنت چه بي صدا بود، نه خيانت نه اَدا بود
عشقمون نشد يه عادت، آخه از جنسِ خدا بود
باورم نمي شه بازم، با همه راز و نيازم
يه روزي بياي دوباره، دنيامو با تو بسازم
سرنوشتمو نوشتي، دلمو تنها گذاشتي
كاش مي شد باشي كنارم، چه باهام قهر و چه آشتي
تويي هر شب تو خيالم، بي جواب مونده سؤالم
بر مي گردي يا هميشه، بمونم با حس و حالم
فرشاد مشرقي
ونوش، بهار 1387
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرشاد مشرقی
|
تنها
بينِ تمومِ عاشقا، تنهاترينم مي دونم
تنها منم كه تا ابد، بايد دور از تو بمونم
شب كه مي شه دلم واسَت، پَر مي كشه تا آسمون
ستاره ها بِهِم مي گن، ترانه هاتو باز بخون
گوش مي دنو اشك مي ريزن، ستاره هاي ناز نازي
مي پرسن از دلم چطور، با اين همه غم مي سازي
مي گن كه دنيا دو روزه، تا كِي مي خواي عاشق باشي
تا كِي مي خواي اين نَمَكو، رو دلِ زخميت بپاشي
اوني كه عاشقش شدي، از عاشقي پشيمونه
قصه واسَش تموم شده، ديگه اَزَت گريزونه
اما دلم مي گه بمون، شباي غم تموم مي شه
با تنهايي كنار بيا، عاشقا تنهان هميشه
دردِ تمومه عاشقا، جدايي و تنهاييه
تنهايي رو دوسش دارن، چون آخرش رهاييه
فرشاد مشرقي
تهران، بهار 1387
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرشاد مشرقی
|
پشيموني
نه مي شه گريه كنم، نه مي شه داد بزنم
نه شبا به ياد تو، عشقو فرياد بزنم
تو دلم پُر از غمه، پريِ مهربونم
جدايي ديگه بسه، اي عزيزتر از جونم
تو كه قلبت اين جا بود، چرا رفتي از پيشم
نمي دونستي مگه، بي تو ديوونه مي شم
گفتي از يكي ديگه، كردي تو غافلگيرم
شايد خواستي اين روزا، از حسودي بميرم
آخرش نشد يه بار، بشنوم از زبونت
كه بگي دوسم داري، اونم از دل و جونت
حتي وقتِ مَستي هم، نشدي يه هم نفس
زيرِ پات كردي لِهَم، رفتي دنبالِ هوس
اشكامو نگا نكن، حالا كه پشيموني
نكنه يه جورايي، بازم عاشق بموني
فرشاد مشرقي
تهران، بهار 1387
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرشاد مشرقی
|
قهر و آشتي
قهر و آشتيت چه قشنگه، هر كدوم واسم يه رنگه
يكي شون به رنگ دريا، يكي شون شرابي رنگه
يكي تلخه يكي شيرين، هر دو شون مثل يه خوابه
آره آره خودِ عشقه، يكي آتيش يكي آبه
شبِ قهرت پُرِ مِهره، روزِ آشتيت شب نداره
گاهي سرده گاهي گرمه، مثل پاييزو بهاره
مي دونم وقتي كه قهري، تو دلت پُر از سِتارَس
پُرِ عشقه واسه آشتي، دنبالِ چندتا بهانَس
با دلم قهر نمي كردي، اگه تو دوسم نداشتي
هميشه دلم باهاته، اگه قهري اگه آشتي
خنده هات لبريزِ عشقه، گريه هات پُر از محبت
هر كدوم يه حرفِ تازَس، نه يه شوقه نه يه عادت
مي گي از جدايي اما، تو نگاهت انتظاره
هر چي عشقه توي دنيا، پيشِ عشقت كم مياره
فرشاد مشرقي
تهران، بهار 1387
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرشاد مشرقی
|
يه روز
يه روز دلم تنگه برات، ساده و يك رنگه برات
يه روز حسودي مي كنه، با همه مي جنگه برات
يه روز همش شور مي زنه، مي گرده پيدات بكنه
يه روز به دريا مي زنه، باهات ملاقات بكنه
يه روز ديگه گرمه سرش، به يادِ اون مستيامون
از تهِ دل خنديدنو، از تهِ دل گريه هامون
يه روز مي ره پيشِ خدا، بهش مي گه ببخش منو
ديگه تحمل ندارم، اين همه دل شكستنو
يه روزايي لك مي زنه، واسه شنيدنِ صدات
حتي شده يك كلمه، لابد اينم سخته برات
يه روز دلم پر از غمه، اما بهم مي گه بخند
يه روز به شوقِ ديدنت، توي دلم آب مي شه قند
يه روز هواتو مي كنه، يه روز باهات حرف مي زنه
هيچ روزي نيست براي تو، دل توي سينم نزنه
فرشاد مشرقي
تهران، بهار 1387
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرشاد مشرقی
|
ماه
امشب مي خوام بيدار باشم، ستاره ها رو ناز كنم
شايد بتونم اين جوري، اَخماي ماهو باز كنم
به ماه بگم پيشم بشين، تا خودِ صبح واسم بخون
از تنهاييت بَرام بگو، يه امشبو پيشم بمون
راستي چرا تو تنهايي، توُ آسمونِ رنگارنگ
شايد دلِ تواَم شده، مثلِ دلِ آدما سنگ
اين همه چرخيدي ولي، هيچكي نموند آخر باهات
همه فقط يه شب شدن، شريك توي تنهاييات
شايد منم مثلِ همه، امشبو پا به پات باشم
صبح كه هوا روشن بشه، يادم بِرِه باهات باشم
ولي بدون عاشقتم، گر چه روزا دور از هَميم
دلم خوشه كه شب بشه، هم ديگرو بغل كنيم
آخ كه چه سخته تنهايي، اگه يه شب نياي پيشم
تا صبح هَمَش اشك مي ريزم، بي تو يه ديوونه مي شم
كاشكي مي شد تموم نشه، اين شبِ مهتابيِ پاك
تا هميشه پيشم باشي، تو اون بالا من روي خاك
فرشاد مشرقي
ونوش، بهار 1387
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرشاد مشرقی
|
راه بي نشون
شب و روزمو گرفتي، با نگاهِ مهربونت
بخدا گم شدم انگار، توي راهِ بي نشونت
ديگه بي تو توي دنيا، هيچ گُلي رَنگي نداره
آسمونِ دلِ تنهام، هميشه بايد بباره
نمي خوام وقتي كه مي ري، اشكامو كسي ببينه
نمي خوام وقتي كه نيستي، هيچ كسي پيشم بشينه
دستاي سردِتو مي خوام، بذاري باز توي دستم
گرميِ چشماتو مي خوام، ببينم با چشمِ خَستم
مي دونم ديگه نمي شه، غرق بشم توُ خوابِ چشمات
ديگه هيچ وقت نمي تونم، پُر شَم از عطرِ نفس هات
اگه اين دنياي سنگي، مي گه پيشِ هم نباشيم
واسهي به هم رسيدن، بايد از دنيا جدا شيم
فرشاد مشرقي
تهران، زمستان 1386
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرشاد مشرقی
|
خواب
تازگيا زود مي خوابم، شايد يه شب ببينمت
شايد يه بار تو روياهام، مثلِ يه گُل بچينمت
دست توي دستِ هم ديگه، حرف بزنيم با چشمامون
رومون نشه به هم بگيم، چه درديه تو دلامون
سر بذاري رو شونمو، بپيچه باز عطرِ موهات
مثل قديما دوباره، عشقو ببينم تو چشات
اشكاتو از رو گونه هات، پاك كنم و ببوسمت
ازم بخواي بدون فكر، بگم چقد دوست دارَمِت
وقت خداحافظي باز، هم ديگرو بغل كنيم
با يك نگاه مهربون، هر مشكلي رو حل كنيم
بخوام بگم عاشقتم، مثلِ هميشه گير كنم
بازم سر قرارمون، با يك بهونه دير كنم
مي شه خدا، امشب تو خواب، بهم بدي اين فرصتو
يه بار ديگه نگا كنم، قشنگ ترين فرشتتو؟
فرشاد مشرقي
تهران، زمستان 1386
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرشاد مشرقی
|
بهترين باباي دنيا
(به ياد بابك بيات)
تنها بود
«تنها حامي» بود
«تنها مردِ محله» ، «مردي شبيه باران»
در «سرزمين خورشيد» ، «خورشيد در مرداب» بود
«آتش در زمستان» ،
«فريادِ زير آب» بود ، «فريادِ» «گمشدگان» در «توفان»
و «شايد وقتي ديگر» ،
«قربانيِ» «دست هاي آلوده»ي «مزدوران» ...
در «هياهو»ي «روزِ شيطان» ،
با «تمامِ وسوسه هاي زمين» ،
به «شكارِ» «شبِ حادثه» رفت
رفت به «ديدارِ» «گل سرخ» با «مسافرانِ» «روزِ فرشته»
بشنو! اي «بهترين باباي دنيا» !
در «ولايتِ عشق» ، «پهلوانان نمي ميرند» ...
فرشاد مشرقي
تهران، پاييز 1386
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرشاد مشرقی
|
مهتاب
شب در سايهي كوهستان است
و درخت، مي نويسد بر آب:
«به كجا مي برد اين ماه مرا؟
سوي سرچشمهي پاك مهتاب؟
سمتِ فوارهي خونينِ سَحر؟
يا به آغوشِ سياهِ مرداب؟»
چه قدم هاي بلندي دارد
ريشه در باد و خيالي در خواب
پشتِ سَر، خاطره در موجِ زمان
سرد و خسته، مي گريزد بي تاب
فرشاد مشرقي
ونوش، بهار 1386
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرشاد مشرقی
|
سخن
(به ياد بابك بيات)
چه سخت است با غروبِ سرخِ بي فردا
سخن از خانه و از خواب، سخن از آب
سخن از تابشِ نرمِ سحرگاهي
سخن از شاخهﻱ بي برگِ تنهايي
چه سخت است با غروبِ سرخِ بي فردا
سخن از موج و از فرياد، سخن از باد
سخن از چيدنِ دزدانهﻱ خورشيد
سخن از رنگِ سبزِ كهنهﻱ تبعيد
چه سخت است با غروبِ سرخِ بي فردا
سخن از عَرش، سخن از سردي آتش
سخن از شعرِ شادِ جاودان خُفتن
سخن از هجرتِ گُل تا ابد گفتن
چه سخت است با غروبِ سرخِ بي فردا
سخن از خستگي پاك، سخن از خاك
سخن از سوگِ موسيقي، سخن از راز
سخن از مرگ و از باران، سخن بي ساز
فرشاد مشرقي
تهران، پاييز 1385
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرشاد مشرقی
|
نگاه
در پيِ دستانِ سبزم
مي دويدم تنها
و نگاهم در خاك
ريشهي آبيِ نور را مي نوشيد
روي مردابِ زمان
نقشِ بي رنگِ خدا پيدا بود
و گياه
گوش به آوازِ بيابان مي داد
پشتِ زيباييِ موج
هيچ نبود
و سياهي مي رفت
تا بياميزد
با انديشهي صبح...
اما
من گذشتم از آينهي ژرفِ زمان
و به آن سوي سحر پيوستم
و در آن سوي سحر خوابيدم
و نگاهي در خاك
ريشهي سرخِ مرا مي نوشيد
فرشاد مشرقي
تهران، تابستان 1372
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرشاد مشرقی
|